خرید بک لینک

درباره سایت

446

آخرین مطالب

امکانات وب

خیلی شلوغم و نشده بیام بنویسم. پریروز جوابا اومد و من قبول شدم و باید فکر یه راه جدید تو زندگیم باشم. شاید واقعا خونه بگیرم کلا فکر کنم یه فصل جدیدی تو زندگیم باز بشه. خیلی خوب زده بودم و البته میدونستم قبول میشم ولی من هیچ وقت جرأت قاطعانه گفتن نیستم چون همیشه بد اوردم ولی این بار فکر کنم معجزه شده. من واقعا خیلی خوندم نوشتم که شاید نگاه میکردم سه چهار ساعت داشتم تست و خلاصه میخوندم جزوه ها رو هم که پرینت گرفته بودم. خیلی ضایعست فنون تدریس رو خیلی افتضاح زدم از همه تخصصیهام پایینتر. ولی کلا درصدام خوب بود و اصلا منفی نداشتم. چقدر بد که ذوقی نداشتم البته اینکه خواهرم اول قرمزه رو دید و بعد اولویت اولم که سبز بود و من اون ذوقی که آماده کرده بودم کور شد هم بی تأثیر نیست. انگار ذوقش مونده تو سرو گلوم. باید ببینم خدا چی برام در نظر داره. فعلا که این راه جدیدیه که میتونم ازین خونه برم ولی فقط نگران مامانمم مامانم دوباره کمرش درد میکنه و این خیلی افتضاحه چون یه بار عمل کرده و معلوم نیست این دفعه چی میشه. اگه من زودتر با ماساژ آشنا شده بودم نجاتش داده بودم اینم کی از شانسهای نداشته امه که براحتی میشد بدون عمل مامانم خوب بشه ولی همه چی دیر اتفاق افتاد. صلاح خدارو نمیدونم اینکه من اون روز تا حالا به فکر کارو بار و استخدامی نبودم وگرنه کمه کمش من 5 سال بود که رسمی شده بودم.!!به دوستام نگفتم قبول شدم و یعنی قبول نشدم به پیری گفتم که پشیمونم کرد اونم برا پارتی مارتی گفتم وگرنه آدم حسابش نمیکنم حتی دیروز از کنارش هم رد نشدم و انگار نه انگار که ارتباط چطوری بوده با جغد هم اصلا ارتباط نداشتم با مشاورم مجدد رفتم بیرون که براش هیچ کاری نکردم و خودم رو سفت گرفتم کلا چندشم هم میشد و خسته بودم

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 15:36

مغزم داغه هم از گرما هم از حرف و ناراحتی.کافینت 400 هزار ازم گرفت و البته چهلو خرده ای حکم داشتم که اسکن کردم. از نامه و نامه نگاری که اینور اونور رفتم و دیروز گرفتم. پریروز که با علی رفتیم پارک و کوبیده خوردیم مهمون من. بعد کافینت اومد دنبالم و رفتم مغازه کناری براش خودکار کلاه و عطر خریدم صرف اینکه دست خالی نباشم. دلم میخواد پول هم بزنم بکارتش ولی نمیذاره پسر خوبیه و اینکه دستو دلبازه و حواسش هست برام خیلی مهمه و اصلا نگران نیستم که براش چیزی بخرم چون درکش بالاست و اصلا خسیس نیست هم روحی هم جسمی.ازینکه به به چندتا بچه ها گفتم قبول شدم. ازینکه جغد داشت میترکید که من کجا بودم که دیر رفتم سر کار. ازینکه بهم گفت من نگرانم چون با کسی دوست شدی ولی سعی کن بهش وابسته نشی چون ظرفیتشو نداری. ازینکه فکر میکنه من مثل مسسائل مرکز که 99 درصدش باعثش خودشه، بی ظرفیت و حساسمنمیدونه که من چقدر ارتباطاتم زیاده و هیشکی بهیجام نیست.باید برم قرص بخورم.ازینکه دیروز منو جلو همه ضایع کرد و این دختره هم گزارش داد بهش و من شنیدم و ریدم به دوتاشون و نتونستم کنترل کنم خشممو. ازینکه باید برم مشاوره برای کنترل خشمم چون تو محیط کاری به مشکل میخورم. ازینکه میرم باشگاه و مربیمون میدونه که من بدردش میخورم و باید برم و ازینکه ممکنه من با هفته ای یه جلسه انتخاب بشم برا مسابقه ولی بخاطر پنیکم که هنوز مطمین نیستم برای راه دور رفتن اذیتم میکنه یا نه، نتونم برم مسابقه. ازینکه ورزنه دیروز اومد دنبالم و کولر هم نداشت. ازینکه ساعت یک رفتم ماساژ و 400 پول ماساژ و 53 پول اسنپمو گرفتم. ازینکه مممکنه بهم نگه دیگه ولی مهم نیست چون واقعا پول درمانی بیشتره و من واقعا بیشتر ازین باید میگرفتم. ازینکه دوتا پسربچه داشت و بهش

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 15:36

این هفته باید برم تحویل مدارک. باید اص شناسنامه این سگ رو ببرم که عزا گرفتم چطوری ببرم اگه نباشه چی اگه بفهمه چی اگه بگم و نده چی اگه بگم و لج کنه و فحش بده و بخواد دخالت کنه چی؟! همه این موارد دست بدست هم داده که من نتونم از نتیجه ای که گرفتم خوشحال باشم و دایم در حال بدن لرزه باشم. هرچند شاید یه کم از جایی فهمیده باشه ولی نمیدونم باید چیکار کنم و کنترلم رو هم از دست میدم که از همه چی بدتره+دیروز مدرک سابقه تدریسمو گرفتم و ضمیمه کنم برای بقیه مدارک ببینم چی میشه. حالا که همه حواسشون هست که من قبول بشم ولی نمیدونم اون بالای چی میخواد.+دیروز بچه ها امتحان داشتن که یکیون که از هفت جلسه سه جلسه رو اومده بود نه گرفت. یه بیست هم داشتم. پسره صداش فوق العادست سه تاشون هفتم میرن و یکیشون دانشجوه. همین که بیست اورد مامانش براش تولد گرفت منم یه کلاه قرمز چون پرسپلیسی بود براش گرفتم. اینم که افتاد دیروز تولدش بود که من نرسیدم چیزی براش بگیرم ولی از طرف همونجا بهش صد دادن. خوبیش این بود که اون دفعه نبودش که من برا این یکی هدیه گرفتم.خلاصه تجربه خوبی بود و البته اذیت هم شدم ولی می ارزید. من واقعا عاشق بچه هام چون میتونم براشون خاطره ها و ذهنیت خوب بسازم پچون میدونم این بچگیه که بزرگسالی رو میسازه و کسی که بچگی نکرده باشه قطعا در آینده زندگی خوبی نخواهد داشت مثل خودم!+پیری دیروز اومد بهم دست بزنه که بهش گفتم قراره خودتو حفظ کنی خورد تو ذوقش و خوشحالم که حالش جا اومد دیوس. دیروز اومدم الیزابته رو ببرم شک کردم که همین 50 سوته یا نه نوشته بود 5 صدم ولی من گفتم یه موقع حتی نیم درصد اشتباه ببرم و اونجام بسوزه که چرا؟! دخترش با دوتا نوه و دامادش از بلژیک اومدن اونجا منم مجبوری یه کم هندونه ز

برچسب: نویسنده: غزل رضاپور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 15:36

صفحه بندی