خیلی شلوغم و نشده بیام بنویسم. پریروز جوابا اومد و من قبول شدم و باید فکر یه راه جدید تو زندگیم باشم. شاید واقعا خونه بگیرم کلا فکر کنم یه فصل جدیدی تو زندگیم باز بشه. خیلی خوب زده بودم و البته میدونستم قبول میشم ولی من هیچ وقت جرأت قاطعانه گفتن نیستم چون همیشه بد اوردم ولی این بار فکر کنم معجزه شده. من واقعا خیلی خوندم نوشتم که شاید نگاه میکردم سه چهار ساعت داشتم تست و خلاصه میخوندم جزوه ها رو هم که پرینت گرفته بودم. خیلی ضایعست فنون تدریس رو خیلی افتضاح زدم از همه تخصصیهام پایینتر. ولی کلا درصدام خوب بود و اصلا منفی نداشتم. چقدر بد که ذوقی نداشتم البته اینکه خواهرم اول قرمزه رو دید و بعد اولویت اولم که سبز بود و من اون ذوقی که آماده کرده بودم کور شد هم بی تأثیر نیست. انگار ذوقش مونده تو سرو گلوم. باید ببینم خدا چی برام در نظر داره. فعلا که این راه جدیدیه که میتونم ازین خونه برم ولی فقط نگران مامانمم مامانم دوباره کمرش درد میکنه و این خیلی افتضاحه چون یه بار عمل کرده و معلوم نیست این دفعه چی میشه. اگه من زودتر با ماساژ آشنا شده بودم نجاتش داده بودم اینم کی از شانسهای نداشته امه که براحتی میشد بدون عمل مامانم خوب بشه ولی همه چی دیر اتفاق افتاد. صلاح خدارو نمیدونم اینکه من اون روز تا حالا به فکر کارو بار و استخدامی نبودم وگرنه کمه کمش من 5 سال بود که رسمی شده بودم.!!به دوستام نگفتم قبول شدم و یعنی قبول نشدم به پیری گفتم که پشیمونم کرد اونم برا پارتی مارتی گفتم وگرنه آدم حسابش نمیکنم حتی دیروز از کنارش هم رد نشدم و انگار نه انگار که ارتباط چطوری بوده با جغد هم اصلا ارتباط نداشتم با مشاورم مجدد رفتم بیرون که براش هیچ کاری نکردم و خودم رو سفت گرفتم کلا چندشم هم میشد و خسته بودم
برچسب:
نویسنده: غزل رضاپور
تاريخ: چهارشنبه
11 مرداد
1402 ساعت: 15:36